تبليغاتX
از تبار ياس

سه شنبه 28 مهر1388

لحظه‌هاي تنهايي...

براي تو مي‌نويسم

تو كه در تنهاترين تنهايي‌هايم

حضور داري...

تو كه مي‌داني ناگفته‌هايم را

و پاسخ مي‌دهي آنچه را كه هنوز بر زبان نرانده‌ام...

خداي من...

چقدر احساس غرور ميكنم

وقتي

تو را به نام خداي "من" ميخوانم!

اما اين "من" نه از سر منيّت است،

بلكه بيان احساسي است كه در تمام وجودم

در همة سلول‌هايم

جاري است...

بيان تعلقي است كه تمام رگ‌هايم به تو دارند و تو

در همة آنها جاري هستي...

در خون من، در وجود من...

گاهي چنان احساس لطيفي دارم

كه وجودت را كاملاٌ درون خود

حس مي‌كنم، مي‌بينم!

خداوندا ...

ما انسان‌ها خيلي خوشبختيم

كه مي‌توانيم با كسي درد دل كنيم

كه ناگفته همه چيز را مي‌داند!

كاش قدر اين نعمت بزرگ را مي‌دانستيم!

نمي‌دانم چگونه بايد بزرگيت را ستايش كرد

چگونه تو را شكر كنيم كه لايق تو باشد...

"گر بر تن من زبان شود هر مويي      يك شكر تو از هزار نتوانم كرد"

نوشته شده توسط دلشده |     • 

جمعه 16 مرداد1388

جمعه ظهور...

در وانفساي روزگار،

تندباد حوادث چه وزيدن گرفته است!

كجاست مأمن و پناهي

تا در حريم امنش

آرام گيريم...؟

 

اي شأن نزول آيات انتظار

اينك كه شكوه ميلادت را

افلاكيان به تحير نشسته‌اند،

خاك‌نشينان منتظر را صلا مي‌زنند

كه برخيزيد

كه تارسيدن به چاشتگاه جمعة ظهور

همتي بايد...

 

برخيز! اي همراه منتظر...

برخيز تا تسبيح ندبه‌هاي سالها را دانه‌دانه كنيم

و براي ظهور مولايمان

باز هم

دعا كنيم...

نوشته شده توسط دلشده |     • 

دوشنبه 25 آذر1387

غوغاي غدير...

چه غوغايي است در آسمان؟

چه خروشي است در افلاك؟

چه تلاطمي است در دلهاي مشتاق؟

جامها را برگيريد كه ولايت ساقي كوثر را نويد مي‌دهند...

اينك كه فوج فوج ملائك از ساغر ولا به تبرك وضو مي‌گيرند،

و بالهاي خود را در مقدم دخيل بستگان ولايتش مي‌گسترانند،

ميثاق ازلي خود را در محضر آخرين گلبرگ گل ياس

عهدي دوباره مي‌بنديم...

نوشته شده توسط دلشده |     • 

سه شنبه 26 شهریور1387

حسرت دیدار...

مي‌روم...

با كوله‌باري از حسرت ديدار

آرزو مي‌كنم

آن دم كه ديده از جهان بر مي‌بندم

تو بر بالينم باشي

شايد لحظه مرگ

مرا دريابي

و همين توشه مرا بس...

نوشته شده توسط دلشده |     • 

چهارشنبه 29 خرداد1387

باز آ...

مي‌گشايم نگه خستة گريانم را

تا بجويم رخ چون گلشن او

تا ببينم ز پس پردة اشك

جلوة خندة جانانة او

 

مي‌نشينم لب درياي خيال

مي‌كشم بر رخ آب

چهرة نابش را

 روي شنهاي كنار دريا

مي‌نويسم بازآ...

اي سفركرده شبهاي دراز...

 

نوشته شده توسط دلشده |     • 

سه شنبه 3 اردیبهشت1387

به ياد چهره ناديده‌ات جانا...

 

 نمي‌دانم چرا هر شب

به ياد چهرة ناديده‌ات جانا،

دو چشمم اشك شوق از ديده مي‌بارد...

به ياد دانة خالت

كه چون دامي

به قصد جان مرغانِ جدا از دل

نشسته بر رخ خوبت

به ياد چشم گيرايت

كه مستم مي‌كند هر دم

كه افسون مي‌كند هر ديدة شيدا

مدام از ديده مي‌بارم شراب سرخ اشك ارغواني را...

به ياد جعد گيسويت

- كه چندين عاشق ديوانه همچون من

به دامش سخت دربند است

به زنجيرش گرفتار است

پريشان مي‌كند هر دم

دل عشاق ديوانه -

دلم مي‌لرزد از بي‌تابي زلفت...

مه من، خوب عالم‌، قصد جان كن

دل شيداي رسوا را

- كه چون مجنون ليلا

سخت بي‌تاب است-

پريشان كن، پر از رنگ جنون كن!

مرا ديوانه‌ و رسواترين شيداي عالم كن!

تو كه مي‌داني اي يارا

اگر چه من نديدم روي زيباي چو ماهت را

ولي در دام عشقت بس گرفتارم

مرا آشفته‌تر خواهي

رهايم كن از اين زندان!

بگو تا دور گردد پرده‌هاي ظلمت هجران

بگو تا مست گردم

خسته و ديوانه و خونين دل و بيمار گردم...

بگو تا پر كشم تا عرش كويت

نشينم خسته و تنها كنار چشمة مهرت

وضو گيرم به آب زمزم عشقت

ببوسم قبلة رويت...

 

چه مي‌گويم!

من و ديدار جانان!

من و وصل رخ چون ماه دلبر!

 

نوشته شده توسط دلشده |     • 

دوشنبه 2 اردیبهشت1387

غنچه‌هاي انتظار...

 

كاش مي‌شد ساده‌تر پرواز كرد

در سكوت آينه

حرف‌ها را يك به يك آغاز كرد

 

كاش مي‌شد بركه را سيراب كرد

غنچه‌هاي خستة اميد را

با نوازش‌هاي دستت باز كرد

 

كاش در يك روز زيباي بهار

غنچه‌هاي انتظار

چشم خود را باز مي‌كردند

عكس چشمان تو را

در نگاه گرمشان تصوير مي‌كردند

 

كاش رود خروشان فراق

اندكي كوتاه‌تر مي‌شد

يا كه گرماي حضور دستهايت

ذره‌اي محسوس‌تر مي‌شد...

نوشته شده توسط دلشده |     • 

سه شنبه 2 بهمن1386

بانوی صبر و عاطفه...

بانوي صبر و عاطفه...

آن لحظه كه سرو سعادت را قامت مي‌شكستند،

تو در ساحل خونبار تنهايي

با تشنگي گلها

چه ‌گفتي

كه ديگر حتي جرعه‌اي آب طلب نكردند...

 

آن لحظه كه تقدير تشنگي را با رنگ سرخ رقم مي‌زدند

و خاك عطشان را

با ساغر خون متبرك مي‌كردند،

با پيغمبر خدا چه گفتي

كه علي‌اكبر را

از قد قامت خون تا بلنداي عرش

بدرقه كرد...

 

آن لحظه كه

جگر سوختة رباب را آتش مي‌زدند

و زمين، عطشناك خون بود

تو با خدايت چه گفتي

كه فرشتگان

حتي قطره‌اي از خون طفل را

به زمين ندادند...

راستي، غنچة نشكفتة زهرا لطيف‌تر بود يا علي اصغر؟!

نوشته شده توسط دلشده |     • 

چهارشنبه 26 دی1386

انتظار سرخ...

از همان روز كه سرخي خاك كربلا

در سرخي خون خدا

ناپديد گشت،

فرياد انتظار بود

كه در سكوت شن‌هاي خون‌آلود

در صحراي سوزان نينوا

مظلومانه به گوش مي‌رسيد...

از آن روز كه رفتي،

خاك كربلا سرخ‌تر شد

و مشتاق‌تر... تا تو بيايي

اي منتقم خون مقتول نينوا ...

نوشته شده توسط دلشده |     • 

سه شنبه 11 دی1386

مسافر غدیر...

من، مسافر خسته دل، در جستجوي مرهم براي زخم انتظار، راهي ديار عشق شدم... در سكوت سادة صحرا، رد پاي عشق جا مانده بود. من بودم و خيال، و لحظه‌هاي انتظار كه در زير باران اميد جان مي‌گرفت. من بودم و نوازش آفتاب سوزان بر كوير خشكيدة گونه‌هايم... من بودم و نگاه، در جستجوي يار... صلابت گام‌هاي استوارش را از دانه‌دانة شن‌هاي داغ صحرا مي‌فهميدم...

آيا كوله‌بار امانتش را در كجا و در چه سرزميني به وديعه خواهد نهاد؟ آيا درياي خروشان ولايت از كدامين چشمة عشق خواهد جوشيد؟ آيا جام تشنة رهروان كويش با كدامين بادة مهر لبريز خواهد شد؟ كدام ساقي لبهاي تشنگان را سيراب خواهد كرد؟

مي‌دانستم،‌ مي‌دانستم گوهر امانتش را در لايق‌ترين صدف خواهد نهاد. اما مي‌خواستم بگويمش آنچه را در دل داشتم، بايد مي‌ديدمش...

صحراي سوزان را در تنهايي خيالم مي‌گذشتم... گرماي آفتاب مهرش در تنم و سيلاب اشك شوق ديدارش در روح و جانم... غبار خستگي را با يادش مي‌زدودم و تشنگي‌ام را با آب چشمة محبتش سيراب مي‌كردم... بايد مي‌ديدمش... مي‌خواستم گوهر هستي‌ام را نثارش كنم،‌ پس بايد به او مي‌رسيدم... بايد مي‌گفتمش گِل وجودم را با عشق او سرشته‌اند،‌ بايد مي‌گفتمش در لحظه‌هاي تنهايي، ياد اوست كه آرامم مي‌كند. بايد مي‌گفتمش گام‌هاي خسته‌ام با ذكر نامش استوار مي‌گردند و جاني دوباره مي‌يابند... بايد مي‌گفتمش ذره ذرة وجودم نامش را فرياد مي‌زنند... نام بلندش را كه رفيع‌ترين قلة عشق در حضورش قامت مي‌شكند... بايد مي‌گفتمش لحظه‌اي را كه مي‌خواستم نخستين گام را بردارم، نام او را آموخته بودم... يا علي! بايد مي‌گفتم آغازگر تمام لحظه‌هايم ياد توست، و نام تو كه پرصلابت‌ترين طنين است در گوش زمان...

كوله‌بارم را در كنار بركه‌اي افكندم و غبار خستگي را زدودم... چه آب گوارايي... چه بوي آشنايي... چه سعادتي داشت بركه‌اي كه آنجا بود، خوشا به حالش كه چهره‌اش را ديده بود...

من، مسافر صحران سوزان اشتياق، برخاستم و اطراف را نگريستم... چه سرزمين آشنايي! آري، به ديار عشق رسيده بودم... به جايي كه آغازگر قصه‌اي بود هميشگي... همانجا كه دست رسول عشق در ازدحام لاله‌ها گل امانت مي‌نشاند و شولاي سبز ولايت را بر شانه‌هاي يار مي‌افكند، آن هنگام كه نداي آسماني من كنت مولاه فهذا علي مولاه در گوش زمان طنين‌انداز مي‌شود، آنجا كه عشق‌بازي مهر و ماه را چشمان مشتاق ياس به تماشا نشسته است، همانجا كه ملائك براي گفتن تهنيت در مقدم والاترين بهانة خلقت بال مي‌گسترانند، حقيقتي متجلي مي‌شود، حقيقتي كه در تاريك‌ترين شب ظلماني ترديد، روشني‌بخش راه عاشقان است ... حقيقتي از جنس ولا كه تا بي‌نهايت شكوه لبخند ياس را در دلهاي رهروان عشق به ارمغان مي‌آورد...

من، مسافر سرزمين‌هاي بي‌تابي، باز هم به راه افتادم تا بيابم دريادلي ديگر را كه از تبار همان دريادل است، به راه افتادم تا بيابم يادگار ياس را...  بايد او را ببينم... بايد به او هم بگويم آنچه را كه در قلبم نهفته... بايد به او هم بگويم كه من، بركه و بازمانده‌هاي اين سيل خروشان درياي دلدادگي هنوز هم منتظريم... بايد بگويمش كه ديدگانمان همچنان به راه اوست...

مي‌خواهم از او بپرسم آيا وقت آن نرسيده ذوالفقار عدالت را از نيام سكوت بيرون كشد و زخم‌خوردگان بي‌تاب را تسلي بخشد؟

ديري است فرياد مظلومانة ابرهاي بي‌تابي در ناله‌هاي سردمان در هم مي‌شكند و باران اشك را ارمغان كوير گونه‌هايمان مي‌كند... مگر صحراي انتظار هنوز از زلال اشك منتظران سيراب نگشته؟

مي‌دانيم كه تو خواهي آمد، از پس ديوارهاي بلند انتظار و ما را به پهندشت روشن وصال خواهي سپرد... با اين اميد، فرياد العجل سر مي‌دهيم تا ندبه‌هايمان در لابه لاي صفحات تاريخ به يادگار بماند، شايد اگر عمرمان قد نداد به ديدن قامت رعنايت، لااقل آنان كه در ركاب تو خواهند بود در صداي روزگار، زمزمه‌هاي بي‌تابي‌ ما را هم بشنوند... شايد در آن روز چشمة ديدگانمان پس از روزگاران دراز باران انتظار، اينبار اشك شوق بر گونه‌هامان جاري كند...

نوشته شده توسط دلشده |     • 

دوشنبه 3 دی1386

غدیر...

غوغاي پر طنين عشق در بلنداي زمان،

درياي متجلي ولايت در زلال بركه اي به وسعت تاريخ،

يادآور عهد الست، در ميعادگاه ازل،

روزنه تابناك اميد در شبهاي جهل بشريت،

 

 همه و همه در كلمه اي والا به نام غدير...

 

تا ذره ذره اش را قدر بدانيم...

ديگر بار ساغر ولا را بر سبوي دل جاري مي كنيم و عهدي را كه با مولاي غدير بسته ايم در محضر سلاله پاكش ميثاقي دوباره مي بنديم...

نوشته شده توسط دلشده |     • 

شنبه 12 آبان1386

نجوای غریبانه... تقدیم به حجت هشتم...

من امشب به عشق تو بازآمدم
من از سرزمين نياز آمدم
من امشب پريشان و دل خسته‌ام
به درياي مهر تو دل بسته‌ام
من آن چشمة اشك خشكيده‌ام
كه از جام عشق تو نوشيده‌ام
من آن عاشق زار و وامانده‌ام
كه از رهروان تو جا مانده‌ام
دل من گل پرپر غمزده
در اين سينة سرد ماتمزده
 كوير سكوت است و كوچ صدا
ترنم ز صحراي اين دل جدا
سكوتم، سكوت دل آشفتگان
غبارم، غبار ره خستگان
تو در اوج و من در غم كوي تو
تو دريا و من تشنة روي تو
تو يك آسمان، كهكشان وصال
من و يك بغل آرزوي محال
تو محرم به راز همه سينه‌ها
تو نور علي نور آئينه‌ها
تو آنجا ميان محبان غريب
من اينجا غمين، در پي يك طبيب
تو شاهي و من، بينوا بنده‌ام
تهيدست و عاصي و شرمنده‌ام
تو باغ گل نرگس و نسترن
من آن بوتة خار دشت و دمن
تو در كبريايي و من در زمين
تو غمگين و من از غم تو غمين
تو در شعر و من در پي قافيه
تو در متن هستي و من حاشيه
به درگاه تو صد مَلَك جان‌سپار
مرا با حريم تو يارا چه كار؟!
تو صبحي و من در غمت شام تار
تو خورشيد و من در پي‌ات چون غبار
كجا رو كنم گر براني مرا؟
اگر چون غباري نداني مرا؟
تو اي ابر رحمت بر اين دل ببار
دمي هم بر اين دشت غم پاگذار
حزين توام اي همه درد من
نگر لحظه‌اي بر رخ زرد من
اگر در خور شأن تو نيستم
اگر خارم و با خسان زيستم
ولي ديده‌ام من به گلزارها
كه هست همدم گل بسي خارها
به ياس و به باغ برافروخته
به آن گل كه با غنچه‌اش سوخته
به آن گل كه از كينة دشمنان
خزان گشت با دست اهريمنان
به باغ خود اي گل، تو راهم بده
اگر خار راهم، پناهم بده...
نوشته شده توسط دلشده |     • 

یکشنبه 15 مهر1386

یار سفر کرده...

يا مهدي

غم انتظارت، گونه‌هايمان را نمناك كرده،

دلهايمان شكسته،

قلب‌هامان رنجور و ديدگانمان از فراق روي تو

كم‌سو شده،

آنچنان كه ديگر مجال گريستن نيست…

آنچنان كه در تمامي دنيا مظلومان عالم تو را فرياد مي‌زنند

آنچنان كه دشمنان تو - به بهانة نيامدنت-

ديوارهاي بلند اميد را  بر سر عاشقان آوار مي‌كنند

 

اي يار سفر كرده...

تا از كدامين گذرگاه

به سرزمين دلشدگان قدم گذاري ...

سوگند به ديدگان مشتاق نرگس

روزي خواهي آمد، در سپيده‌دم يك آدينة روشن،

آنچنان كه خدايت وعده داده است

و فضاي بودن را سرشار از عطر دل انگيز ياس خواهي كرد ...

آنگاه كوله‌بار سفرت را

ارمغان عاشقانه‌ترين نگاه‌ها خواهي كرد ...

نوشته شده توسط دلشده |     • 

دوشنبه 26 شهریور1386

آدینه موعود...

اي قرار بخش دلها

در وادي هجران،

در لحظه‌هاي بي‌ تو بودن

چشمان مشتاقمان را

بر آسمان اميد دوخته‌ايم

تا آفتاب روشن وصالت

از پس ابرهاي انتظار

بر ديدگان باراني محنت‌زده

رنگين كمان حضور ببارد...

 

لحظه‌هاي بي تو بودن،

چه آهسته مي‌گذرد

و پروانة وصال

چه آهسته‌تر

به سوي صبح مشتاقان پر مي‌گيرد.

دلهاي سرگشتگان

بي‌‌تابي اين لحظه‌ها را

خوب مي‌فهمد.

 

فصل‌هاي زندگي

بدون حضور نوراني تو

فقط پاييز و زمستان را مي‌شناسد

بهار را

تنها در آرزوها مي‌توان تجسم كرد

تا تو نيايي

بهار هم نمي‌آيد.

آن روز كه مي‌رفتي

در آن زمستان سرد جدايي

گفتيم با بهار مي‌آيي

اما اي نور ديدة زهرا

چگونه با بهار خواهي آمد

كه تو خود بهار دلهايي؟

 

در تنگناي تنهايي

ديدگانمان چه غريبانه

آشناي ديدارت را

به انتظار نشسته است...

حضور تو

مرهمي است بر قلبهاي مغموم منتظر

باز آي...

اي قرار جان‌ها

باز آي و بر دل زخم‌خوردگان

مرهم وصال بگذار.

باز آي و بي‌قراري دلها را

با دست‌هاي مهربانت آرام بخش.

باز آي و نواي خوش وصل را

در گوش فلك به طنين انداز...

باز آي و سكوت سالهاي انتظار را

با كلام روحبخش "أنا المهدي"

در هم شكن

و درفش سعادت را

بر فراز كعبة ابراهيمي

به اهتزار درآور...

اي پرچمدار عدل الهي...

 

بي تو

لبخند هيچ لاله‌اي

فرياد هيچ زنبقي

و نگاه هيچ نرگسي

زيبا نيست...

باز آي

و تبسم گلها را

معنا بخش

اي مفهوم همة نشانه‌هاي زيبايي...

اي ترجمان آيات الهي...

 

ديري است

در تنگ‌ترين قفس تنهايي

زير تازيانة فراق

مهجور و سرگشته

گرفتار هجرانيم

كجاست دست‌هاي حضورت

تا بندهاي در هم تنيدة جهل را

در هستي بدون تو ! -اي بهانة هستي عالميان-

يكي يكي

از هم بگسلد...

و لحظه لحظه

نور يقين را

بر ديدگان حقيقت جو

متجلي كند

آنچنانكه در مصحف زهرا

به تجلي نشسته است...

 

پس از تو

شبنم شكيبايي

در گرماي انتظار تبخير شد

و اشك هجران

ارمغان هميشگي لحظه‌ها شد...

از آن روز كه رفتي،

خاك كربلا سرخ‌تر شد

و مشتاق‌تر... تا تو بيايي

اي منتقم خون مقتول نينوا ...

 

از همان روز كه سرخي خاك كربلا

در سرخي خون خدا

ناپديد گشت،

فرياد انتظار بود

كه در سكوت شن‌هاي خون‌آلود

در صحراي سوزان نينوا

در بلنداي زمان

مظلومانه به گوش مي‌رسيد...

 

پس از تو

ذوالفقار عدالت

تشنه‌تر از خاك عطشان كربلا

در لحظه‌هاي بيتابي

دست‌هاي عدالت گستر تو را

بهانه مي‌گيرد...

 

اينك ما ايستاده‌ايم

منتظر

و تنهايي دست‌هايمان را

تا رسيدن واپسين غروب هجران

و دميدن آدينة موعود...

به ضريح نيايش دخيل بسته‌ايم...

نوشته شده توسط دلشده |     • 

چهارشنبه 6 تیر1386

انتظار...

ای از تبار یاس...

باران نور را بر کویر عطشناک دلها ببار

تا از زلال بارش حضورت

دشت نرگسهای منتظر

آینه اي  شود نورانی

که فقط تصویر حضور تو را شهادت دهد...

در محراب سبز یقین

هنگامه ای که آسمان بلند عشق در وسعت حضورت

می شکند

همنوا با دلسپردگان

بر سجده گاه نیایش

تمنای وصال سر می دهیم:

این المضطر الذی یجاب اذا دعا

و شام هجرانت را

ای سلاله پاکیها

چشم در راه سپیده وصل

پشت پنجره امید

به انتظار می نشینیم...

 

نوشته شده توسط دلشده |     •