تبليغاتX
از تبار ياس

شنبه 12 آبان1386

نجوای غریبانه... تقدیم به حجت هشتم...

من امشب به عشق تو بازآمدم
من از سرزمين نياز آمدم
من امشب پريشان و دل خسته‌ام
به درياي مهر تو دل بسته‌ام
من آن چشمة اشك خشكيده‌ام
كه از جام عشق تو نوشيده‌ام
من آن عاشق زار و وامانده‌ام
كه از رهروان تو جا مانده‌ام
دل من گل پرپر غمزده
در اين سينة سرد ماتمزده
 كوير سكوت است و كوچ صدا
ترنم ز صحراي اين دل جدا
سكوتم، سكوت دل آشفتگان
غبارم، غبار ره خستگان
تو در اوج و من در غم كوي تو
تو دريا و من تشنة روي تو
تو يك آسمان، كهكشان وصال
من و يك بغل آرزوي محال
تو محرم به راز همه سينه‌ها
تو نور علي نور آئينه‌ها
تو آنجا ميان محبان غريب
من اينجا غمين، در پي يك طبيب
تو شاهي و من، بينوا بنده‌ام
تهيدست و عاصي و شرمنده‌ام
تو باغ گل نرگس و نسترن
من آن بوتة خار دشت و دمن
تو در كبريايي و من در زمين
تو غمگين و من از غم تو غمين
تو در شعر و من در پي قافيه
تو در متن هستي و من حاشيه
به درگاه تو صد مَلَك جان‌سپار
مرا با حريم تو يارا چه كار؟!
تو صبحي و من در غمت شام تار
تو خورشيد و من در پي‌ات چون غبار
كجا رو كنم گر براني مرا؟
اگر چون غباري نداني مرا؟
تو اي ابر رحمت بر اين دل ببار
دمي هم بر اين دشت غم پاگذار
حزين توام اي همه درد من
نگر لحظه‌اي بر رخ زرد من
اگر در خور شأن تو نيستم
اگر خارم و با خسان زيستم
ولي ديده‌ام من به گلزارها
كه هست همدم گل بسي خارها
به ياس و به باغ برافروخته
به آن گل كه با غنچه‌اش سوخته
به آن گل كه از كينة دشمنان
خزان گشت با دست اهريمنان
به باغ خود اي گل، تو راهم بده
اگر خار راهم، پناهم بده...
نوشته شده توسط دلشده |     •