تبليغاتX
از تبار ياس

چهارشنبه 26 دی1386

انتظار سرخ...

از همان روز كه سرخي خاك كربلا

در سرخي خون خدا

ناپديد گشت،

فرياد انتظار بود

كه در سكوت شن‌هاي خون‌آلود

در صحراي سوزان نينوا

مظلومانه به گوش مي‌رسيد...

از آن روز كه رفتي،

خاك كربلا سرخ‌تر شد

و مشتاق‌تر... تا تو بيايي

اي منتقم خون مقتول نينوا ...

نوشته شده توسط دلشده |     • 

سه شنبه 11 دی1386

مسافر غدیر...

من، مسافر خسته دل، در جستجوي مرهم براي زخم انتظار، راهي ديار عشق شدم... در سكوت سادة صحرا، رد پاي عشق جا مانده بود. من بودم و خيال، و لحظه‌هاي انتظار كه در زير باران اميد جان مي‌گرفت. من بودم و نوازش آفتاب سوزان بر كوير خشكيدة گونه‌هايم... من بودم و نگاه، در جستجوي يار... صلابت گام‌هاي استوارش را از دانه‌دانة شن‌هاي داغ صحرا مي‌فهميدم...

آيا كوله‌بار امانتش را در كجا و در چه سرزميني به وديعه خواهد نهاد؟ آيا درياي خروشان ولايت از كدامين چشمة عشق خواهد جوشيد؟ آيا جام تشنة رهروان كويش با كدامين بادة مهر لبريز خواهد شد؟ كدام ساقي لبهاي تشنگان را سيراب خواهد كرد؟

مي‌دانستم،‌ مي‌دانستم گوهر امانتش را در لايق‌ترين صدف خواهد نهاد. اما مي‌خواستم بگويمش آنچه را در دل داشتم، بايد مي‌ديدمش...

صحراي سوزان را در تنهايي خيالم مي‌گذشتم... گرماي آفتاب مهرش در تنم و سيلاب اشك شوق ديدارش در روح و جانم... غبار خستگي را با يادش مي‌زدودم و تشنگي‌ام را با آب چشمة محبتش سيراب مي‌كردم... بايد مي‌ديدمش... مي‌خواستم گوهر هستي‌ام را نثارش كنم،‌ پس بايد به او مي‌رسيدم... بايد مي‌گفتمش گِل وجودم را با عشق او سرشته‌اند،‌ بايد مي‌گفتمش در لحظه‌هاي تنهايي، ياد اوست كه آرامم مي‌كند. بايد مي‌گفتمش گام‌هاي خسته‌ام با ذكر نامش استوار مي‌گردند و جاني دوباره مي‌يابند... بايد مي‌گفتمش ذره ذرة وجودم نامش را فرياد مي‌زنند... نام بلندش را كه رفيع‌ترين قلة عشق در حضورش قامت مي‌شكند... بايد مي‌گفتمش لحظه‌اي را كه مي‌خواستم نخستين گام را بردارم، نام او را آموخته بودم... يا علي! بايد مي‌گفتم آغازگر تمام لحظه‌هايم ياد توست، و نام تو كه پرصلابت‌ترين طنين است در گوش زمان...

كوله‌بارم را در كنار بركه‌اي افكندم و غبار خستگي را زدودم... چه آب گوارايي... چه بوي آشنايي... چه سعادتي داشت بركه‌اي كه آنجا بود، خوشا به حالش كه چهره‌اش را ديده بود...

من، مسافر صحران سوزان اشتياق، برخاستم و اطراف را نگريستم... چه سرزمين آشنايي! آري، به ديار عشق رسيده بودم... به جايي كه آغازگر قصه‌اي بود هميشگي... همانجا كه دست رسول عشق در ازدحام لاله‌ها گل امانت مي‌نشاند و شولاي سبز ولايت را بر شانه‌هاي يار مي‌افكند، آن هنگام كه نداي آسماني من كنت مولاه فهذا علي مولاه در گوش زمان طنين‌انداز مي‌شود، آنجا كه عشق‌بازي مهر و ماه را چشمان مشتاق ياس به تماشا نشسته است، همانجا كه ملائك براي گفتن تهنيت در مقدم والاترين بهانة خلقت بال مي‌گسترانند، حقيقتي متجلي مي‌شود، حقيقتي كه در تاريك‌ترين شب ظلماني ترديد، روشني‌بخش راه عاشقان است ... حقيقتي از جنس ولا كه تا بي‌نهايت شكوه لبخند ياس را در دلهاي رهروان عشق به ارمغان مي‌آورد...

من، مسافر سرزمين‌هاي بي‌تابي، باز هم به راه افتادم تا بيابم دريادلي ديگر را كه از تبار همان دريادل است، به راه افتادم تا بيابم يادگار ياس را...  بايد او را ببينم... بايد به او هم بگويم آنچه را كه در قلبم نهفته... بايد به او هم بگويم كه من، بركه و بازمانده‌هاي اين سيل خروشان درياي دلدادگي هنوز هم منتظريم... بايد بگويمش كه ديدگانمان همچنان به راه اوست...

مي‌خواهم از او بپرسم آيا وقت آن نرسيده ذوالفقار عدالت را از نيام سكوت بيرون كشد و زخم‌خوردگان بي‌تاب را تسلي بخشد؟

ديري است فرياد مظلومانة ابرهاي بي‌تابي در ناله‌هاي سردمان در هم مي‌شكند و باران اشك را ارمغان كوير گونه‌هايمان مي‌كند... مگر صحراي انتظار هنوز از زلال اشك منتظران سيراب نگشته؟

مي‌دانيم كه تو خواهي آمد، از پس ديوارهاي بلند انتظار و ما را به پهندشت روشن وصال خواهي سپرد... با اين اميد، فرياد العجل سر مي‌دهيم تا ندبه‌هايمان در لابه لاي صفحات تاريخ به يادگار بماند، شايد اگر عمرمان قد نداد به ديدن قامت رعنايت، لااقل آنان كه در ركاب تو خواهند بود در صداي روزگار، زمزمه‌هاي بي‌تابي‌ ما را هم بشنوند... شايد در آن روز چشمة ديدگانمان پس از روزگاران دراز باران انتظار، اينبار اشك شوق بر گونه‌هامان جاري كند...

نوشته شده توسط دلشده |     • 

دوشنبه 3 دی1386

غدیر...

غوغاي پر طنين عشق در بلنداي زمان،

درياي متجلي ولايت در زلال بركه اي به وسعت تاريخ،

يادآور عهد الست، در ميعادگاه ازل،

روزنه تابناك اميد در شبهاي جهل بشريت،

 

 همه و همه در كلمه اي والا به نام غدير...

 

تا ذره ذره اش را قدر بدانيم...

ديگر بار ساغر ولا را بر سبوي دل جاري مي كنيم و عهدي را كه با مولاي غدير بسته ايم در محضر سلاله پاكش ميثاقي دوباره مي بنديم...

نوشته شده توسط دلشده |     •