از تبار ياس
هر لحظه دل بهانه، دیدار یار گیرد... بنمای چهره ات را تا دل قرار گیرد
سه شنبه 2 بهمن1386
بانوی صبر و عاطفه...

بانوي صبر و عاطفه...
آن لحظه كه سرو سعادت را قامت ميشكستند،
تو در ساحل خونبار تنهايي
با تشنگي گلها
چه گفتي
كه ديگر حتي جرعهاي آب طلب نكردند...
آن لحظه كه تقدير تشنگي را با رنگ سرخ رقم ميزدند
و خاك عطشان را
با ساغر خون متبرك ميكردند،
با پيغمبر خدا چه گفتي
كه علياكبر را
از قد قامت خون تا بلنداي عرش
بدرقه كرد...
آن لحظه كه
جگر سوختة رباب را آتش ميزدند
و زمين، عطشناك خون بود
تو با خدايت چه گفتي
كه فرشتگان
حتي قطرهاي از خون طفل را
به زمين ندادند...
راستي، غنچة نشكفتة زهرا لطيفتر بود يا علي اصغر؟!

