سه شنبه 3 اردیبهشت1387
به ياد چهره ناديدهات جانا...

نميدانم چرا هر شب
به ياد چهرة ناديدهات جانا،
دو چشمم اشك شوق از ديده ميبارد...
به ياد دانة خالت
كه چون دامي
به قصد جان مرغانِ جدا از دل
نشسته بر رخ خوبت
به ياد چشم گيرايت
كه مستم ميكند هر دم
كه افسون ميكند هر ديدة شيدا
مدام از ديده ميبارم شراب سرخ اشك ارغواني را...
به ياد جعد گيسويت
- كه چندين عاشق ديوانه همچون من
به دامش سخت دربند است
به زنجيرش گرفتار است
پريشان ميكند هر دم
دل عشاق ديوانه -
دلم ميلرزد از بيتابي زلفت...
مه من، خوب عالم، قصد جان كن
دل شيداي رسوا را
- كه چون مجنون ليلا
سخت بيتاب است-
پريشان كن، پر از رنگ جنون كن!
مرا ديوانه و رسواترين شيداي عالم كن!
تو كه ميداني اي يارا
اگر چه من نديدم روي زيباي چو ماهت را
ولي در دام عشقت بس گرفتارم
مرا آشفتهتر خواهي
رهايم كن از اين زندان!
بگو تا دور گردد پردههاي ظلمت هجران
بگو تا مست گردم
خسته و ديوانه و خونين دل و بيمار گردم...
بگو تا پر كشم تا عرش كويت
نشينم خسته و تنها كنار چشمة مهرت
وضو گيرم به آب زمزم عشقت
ببوسم قبلة رويت...
چه ميگويم!
من و ديدار جانان!
من و وصل رخ چون ماه دلبر!
دوشنبه 2 اردیبهشت1387
غنچههاي انتظار...

كاش ميشد سادهتر پرواز كرد
در سكوت آينه
حرفها را يك به يك آغاز كرد
كاش ميشد بركه را سيراب كرد
غنچههاي خستة اميد را
با نوازشهاي دستت باز كرد
كاش در يك روز زيباي بهار
غنچههاي انتظار
چشم خود را باز ميكردند
عكس چشمان تو را
در نگاه گرمشان تصوير ميكردند
كاش رود خروشان فراق
اندكي كوتاهتر ميشد
يا كه گرماي حضور دستهايت
ذرهاي محسوستر ميشد...![]()

