از تبار ياس
هر لحظه دل بهانه، دیدار یار گیرد... بنمای چهره ات را تا دل قرار گیرد
سه شنبه 28 مهر1388
لحظههاي تنهايي...
براي تو مينويسم
تو كه در تنهاترين تنهاييهايم
حضور داري...
تو كه ميداني ناگفتههايم را
و پاسخ ميدهي آنچه را كه هنوز بر زبان نراندهام...
خداي من...
چقدر احساس غرور ميكنم
وقتي
تو را به نام خداي "من" ميخوانم!
اما اين "من" نه از سر منيّت است،
بلكه بيان احساسي است كه در تمام وجودم
در همة سلولهايم
جاري است...
بيان تعلقي است كه تمام رگهايم به تو دارند و تو
در همة آنها جاري هستي...
در خون من، در وجود من...
گاهي چنان احساس لطيفي دارم
كه وجودت را كاملاٌ درون خود
حس ميكنم، ميبينم!
خداوندا ...
ما انسانها خيلي خوشبختيم
كه ميتوانيم با كسي درد دل كنيم
كه ناگفته همه چيز را ميداند!
كاش قدر اين نعمت بزرگ را ميدانستيم!
نميدانم چگونه بايد بزرگيت را ستايش كرد
چگونه تو را شكر كنيم كه لايق تو باشد...
"گر بر تن من زبان شود هر مويي يك شكر تو از هزار نتوانم كرد"
